شاید یک روزی دوباره به سراغش بروم .کتابی که تنها یک چهارم ان را خواندم ولی از قشنگ ترین کتاب ها بود . هردفعه با باز کردن کتاب شادی عجیبی مرا دربر می گرفت و با کتابم به اسمان می رفتم . کتاب راجع به اخرین روز های زندگی اش بود و هردفعه چشمانم را بارانی می کرد ، وادارم می کرد به فکر فرو بروم . اگر اخرین روز زندگی ام بود چطور زندگی می کردم و ایا اصلا می فهمیدم که این اخرین روز است ؟هردفعه این سوال برایم تکرار می شد اما پیدا کردن جوابش سخت تر از ان بود که فکرش را می کردم . از ان فرار می کردم و می ترسیدم . کتاب را از اول می خواندم اما هربار سر تیکه ی " و اخرین قطره اشک را ریخت " دستانم ناخودآگاه کتاب را می بست .امروز خودم کتاب زندگی ام را نوشتم . چشم هایم را بستم . بالاخره جواب سوال را پیدا کرده کردم .
برچسب:
نویسنده: سام عباسی
تاريخ: چهارشنبه
12 بهمن
1401 ساعت: 14:27